تبليغاتX
دخترای امروزی
لوگو وبلاگ

" dir="ltr" size="22">
پيوندهاي روزانه
ساعت
امکانات
Powered By BLOGFA
پائيز برگها را زرد نميکند


اين قصه سوزناک دل من است ،


درگوشي به برگها گفتم


به آواز من


 


رنگ باختند و يکجا


پرپر شدند

 



|+|نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 12:19 توسط مهتاب |

دل میدم به دست غربت جایی که باشه محبت بی خیال هر چی تنهاست میدونم خدا اینجاست من تنها تو شب تو میزنم آروم رو گیتار میخوام از خدا بخونم قدر تنهایی بدونم.دیگه نای موندنم نیست نفسای خوندنم نیست دوست دارم امشب بمیرم تا که باز آروم بگیرم همه باز ترانه سازن نمیخوان با من بسازن منو شوق با حسرت دوست دارم برم تو غربت.کجا برم کجا برم ؟؟؟ جایی که آدم نباشه تنهایی خدا باهاشه این تمومه آرزومه که خدا پیشم بمونه.

هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد مثلا خواستم این بار که موقر باشم و به جای تو بگویم که شما بدتر شد آسمان وقت قرار من و تو ابری بود تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد چاره دارو و دوا نیست که حال بد من بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد .

اینجا هستم کنار این موجهای وحشی دریا تک و تنها!دلم خیلی برات تنگ شده نمی دونم الان کجای اون آسمون هستی تنها اینو میدونم که الان دیگه مثه گذشته ها ,دست در دست من ,شونه به شونه ی هم ,با هم نوازی قدم هامون کنار هم روی این شنهای داغ نیستی!نمی دونم دوباره این دل لامصب چش شده که نمی تونه یه دقیقه آرووم بگیره تا من حتی فرصت اینو داشته باشم که پلک هامو روی هم بذارمو تو ,روی پرده ی چشمام بیای. نمی تونم بگم که چجوری تا اینجا اومدم!نمیتونم بگم که چجوری نفس هام بالا میاد برای جست و جوی عطر تو و دست خالی بر میگرده!نمی تونم بگم که چجوری تا حالا گریه نکردم!داره کم کم میشه یک سال!یه همچین روزی ,سال پیش اومدی پیشم و گفتی که باید بری!التماست کردم,به پات افتادم,قسمت دادم,گریه کردم,ناله کردم,دعوات کردم,سرت داد کشیدم,باهات قهر کردم!هیچ فایده ای نداشت باید می رفتی!روز سفر فقط برگشتی بهم گفتی که دلم پیشت امانت میام ازت پس میگیرم!اما نمی دونستم خوب به عهدت وفا نمی کنی و اون دلی که بهم داده بودی هیچ وقت ازم پس نمی گیری!خوب الان تکلیف من چیه؟؟؟؟چه جوابی بهش بدم؟؟به دلم!آره به دلم چی بگم؟؟بگم این دلی که بهت دادم تا باهاش سکوت مخملیت و قسمت کنی الان دیگه باید بره زیر خروار ها خاک؟!این دلی که باهاش شب و روز سرکردی ,نگاش کردی,دوسش داشتی الان دیگه باید بره!بدون اینکه دیگه حتی بتونی حسش کنی! چقدر گریه کردم؟؟!فکرشو بکن حتی یه قطره اشکم نتونستم برات بریزم!همه می گفتن این دیوونه شده!مگه چه اشکالی داره ؟آره دیوونه شدم !توی عالم دیوونگی میتونم چشماتو به یاد بیارم.به دستات بوسه بزنم.دیگه اونجا نمی تونی ازم دور بشی.نمی تونی.بهم میگن فراموشش کن!آخه چجوری من اونی و فراموش کنم که برام مقدسه؟؟؟چجوری اونی رو فراموش کنم که توی حرم امن دلش جا داشتم؟؟؟حالا من اینجا کنار این موج ها آرووم نشستم .نشستم تا شاید خبری از باد بشه و بگه که تو کجایی!حتی ماهی ها هم فهمیدن که من تنها شدم!اما هنوز گریــــه نکردم!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صداي قدم‌هايت را هنوز هم مي‌شنوم.!..

آن‌روزها عاشقانه با هم گام برمي‌داشتيم.

شب‌ها ستاره بوديم در آسمان، .. و هر صبح مي‌رفتيم تا رسيدن به خورشيد.

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ي قدم‌هامان فکر نمي‌کرديم.

آن‌روزها هيچ‌چيز اهميت نداشت!!!!!!! هيچ‌چيز به اندازه‌ي تو اهميت نداشت..........

اما ..............

اين‌روزها سکوت را حس مي‌کنم.!.. و مي‌دانم که فاصله‌ها را دوست ندارم. در اين‌روزها من تمام دقايق و ثانيه‌ها را مي‌شمارم، تا رسيدن به تو.


|+|نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 11:35 توسط مهتاب |
به نام خداوند بخشنده مهربان

 

فرا رسیدن ماه رمضان ماه مهمانی خدا را به همتون تبریک عرض می کنم

 

این روزا دیگه مثل روزای قبل برام تکراری نیست یه هال هوای خاصی داره

 

من که به شخصه این ماها خیلی دوست دارم شاید خیلیا به خاطر گرم بودن

 

هوا ناراحت باشن وگرفتن روزه براشون سخت باشه اینم به خودشون ربط

 

داره خیلی هام که تواین ماه بیماری هاشون اوت می کنه هر که را که می

 

 بینی یه بسته قرص داره یعنی این که مریضه نمی تونه روزه بگیره  البته

 

یه گروه دیگه هستن که ازدو تای اولی مجزا هستن ....................................

 

یعنی این که لاغرن به خاطر لاغر بودنشون روزه نمی گیرن البته اینم به

 

 خودشون ربط داره والا ولش

 

 

بریم سر قصه ی خودمون  گفته بودم که مجاز شدم انتخاب رشته ام کردم

 

بعد از از انتخاب رشته هم خوشحال بودم اما چشمتون روز بد نبینه  یه روز

 

از همین روزا که داشتم کمدما تمیز می کردم چشمم به پرینت انتخاب

 

رشتم افتاد  اگه بگم چه کار کردم """"""ورداشتم  2تا رشته را

 

ازشهرستان های دورزدم نمی  دونم چه حکمتیه که این جوری شده تازه

 

 رشته های چرت وبیخودی ازبس که این کدا مثل هم بود صد در صدم می

 

دونم این2جا می شه ما که موقعی که شانسا تقسیم می کردن نمی دونم

 

 کجا بودم از شانس یه سر سوزن به من نرسیده اولش هی می گفتم سال

 

 دیگه سال دیگه حالا که دیدم مجاز شدم دیگه اصلا حال سال دیگه را ندارم

 

امیدوارم ماه پر فیض وبا برکتی داشته باشین
|+|نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 10:46 توسط مهتاب |

امروز جمعه بود  از درو دیوار شهر غم غصه می باره انگار یه نفر مرده همه

 

 عزادارند  فکر می کنی همه سیاه پوشیدند همه ماتم گرفتند فکر میکنی

 

 خاک مرده پاشیدن هر که اول بیاد توی این شهر به این چیزا پی می بره

 

 مردم نگرفته که همش به فکر خودشونن  هر که بیاد توی این شهر نمی

 

 تونه بیرون بره بس که خاک خسیس داره از آب هواشم که زمستونا به

 

 خاطر سوز سرماش نمی تونی از خونه بری بیرون البته فقط سرما از برف

 

خبری نیست تابستونشم که آدم همون نره بیرون بهتره چون موجب گرما

 

زدگی شدید می شه

 

خلاصه هر که میاد توی این شهر برای زندگی در این شهر دیگه از پول خرج

 

کردنای اولیه خبری نیست بعد از چند سال می تونه صاحب خونه بشه البته

 

 به خاطر خصلت حسودی که مردم این شهر دارن زود چشم می خوره می

 

 رسه به خونه اول به قول مادرم تا نداری می گن بیچاره نداره اما وقتی

 

 داشته باشه طرف می گن از کجا آورده...................................................

 

ساعت 10شب همه یکوچه خیابونا خالی می شه مثل اینکه اصلا کسی

 

اینجا زندگی نمی کرده از نظر روشنایی که مثل قبرستون می مونه  

 

اگه گفتین کجا را گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


|+|نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 20:40 توسط مهتاب |
جواب کنکور

دو روزه از سفر مشهد اومدم احساس می کنم افسردی گرفتم می دونین

 

 چرا آخه اونقدر اونجا شورو حال داره که آدم نمی خاد دل بکنه 4روز نصف

 

 خیلی زود گذشت هیچی ازش نفهمیدم البته از اونجایی که خیلی خوش

 

 گذشت هیچی ازش نفهمیدم دلم خیلی گرفته البته وقتی داشتم میومدم

 

 یه خورده عذاب وجدان داشتم آخه بیشتر از این که برم حرم توی بازار بودم

 

امیدوارم امام رضا منا ببخشه

 

بدتر از این که هنوز نیومده رفتم تو اینترنت نتایجا دیدم قبول شدما اما از

 

 رتبم راضی نیستم چند روزیه دلم گرفته فکر می کنم اگه بخام گریه کنم

 

راحت گریم می گیره اعصابم به هم ریخته برام دعا کنین تو انتخاب رشته

 

 قبول شم اگر نشم که افسردگی شدید می گیرم

 

حالم از خر خونا به هم می خوره یا اوناییکه می خان بارتبشون پز بدن نمی

 

 خام هیچ کسا ببینم مخصوصا اونایی که کنکور دادن

 

هنوز یه نفرا ندیدی سریع می پرسه رتبت چند شده امروز رفتیم اداره

 

پست مسوول اداره میپرسه رتبت چند شده آخه به شما چه ربطی داره

 

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 زیباترین عکس عاشقانه

 

 


|+|نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 19:51 توسط مهتاب |
یاد کودکی ها

به نام خدا

 

حوصلم سر رفته احساس می کنم ساعت مثل  فرفره می گذرد ومن در

 

مرکز این فرفره قرار دارم

 

سرم داره گیج میره

 

میگن تابستون روزاش طولانیه شباش کوتاه اما نه هر دوتاش کوتاهه

 

 هنوز صبح نشده شب شده شبمکه زود صبح می شه وقتی فیلمایی که از

 

قبل داریم نگاه می کنم می بینم چقدر کوچیک بودم دلم برا دبستان

 

 راهنماییم تنگ شده چه زود گذشت اون روزایی که با بچه ها الیسا آلیسا

 

 بازی می کردیم  یا وقتی که از مدرسه تعطیل می شدیم بدو بدو در مغازه

 

سر کوچه مدرسه یه بستنی میوه ای می خریدیم  زود گذشت هیچی ازش

 

 نفهمیدم

 

یعنی وقتی که آدم تو بچگیشه آرزو داره بزرگ شه وقتیم که به سن

 

19 /20سالگی میرسه دوست داره بچه باشه ................................این

 

 شب جمعه برای آمرزش مردگان صلوات بفرستین

 

 


|+|نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 18:48 توسط مهتاب |

سلام

خاطره امروز مال خودم نیست مال یکی از دوستامه؟

 

مثل این که داداش دوستم طی یک اس اماس بازی بچگانه از دختر

 

فامیلاشون خواستگاری کرده  بدون این که به پدر مادر.خواهرش بگه

 

 

بد فردا شبش اومده به مادرش گفته که آره من خواستگاری کردم

 

حالا خواهر مادرش که تو کار انجام شده قرار گرفته بودم هیچی نگفتن

 

 شایدم راضی بودن

 

فرداش دختر عمهه پسره که همسایه بودن با دختر خوستگاری شده گفته

 

 خیلی کار بدی کردین

 

آخه یه چیزا یادم رفت که بگم دختره 14 سالشه پسرشون 26 سال

 

میگفت که از وقتی که خواستگاری کرده  دم به دقیقه خانواده دختره

 

زنگمی زنن که کی بری آزمایش خون کی عقد کنیم

 

از اون فامیلایی هم که خبر داشتن تنها کسایی که راضی بودن

 

 خانوادهدختره بودن داداش سمیه خیلی بد اخلاقه کارشم یه جوریه که

 

 بیشترش تو خونه نیست خود پسره شب به مادرش گفته بود که اینا را به

 

 مادر عروس بگو صبح که مامانش به مادر عروس گفته بود  که ساناز با

 

فریبرز 10سال تفاوت سنی دارن شما یه خورده دیگه فکر کنین

 

اونا که فکر کردن خانواده داماد از ازدواج سر باز زدن سریع به داماد گفتن

 

که مادرت به این وصلت راضی نیست  داداش سمیم که خیلی آدم جوگیریه

 

سریع زنگ زده خونشون که شما جواب رد دادین به اونا چرا بدشم که

 

 اومده خونه هر چی که از دهنش در اومده به سمیه ومادرش گفته از اون

 

 طرفم  ساکشا بسته قهر کرده

 

به نظر شما کیا مقصر ند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........

 

 

تصویر تصادفی


|+|نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 21:18 توسط مهتاب |
روز کنکور

امروز یکشنبه مورخ 9/4/87 الان که دارم می نویسم خیلی غمگینم آخه

 

دیروز کنکور دادم از غمگینی که نوشتم باید بفهمید چه جور دادم مثل

 

 گیج ومنگا از جلسه اومدم بیرون

 

کار من بر عکسه نخوندم نخوندم دم کنکور خوندم من یک انسان نادم

 

وپشیمان هستم

 

ما توکلاس 4 نفر بودیم که تو  ظاهر دوستای خیلی خوبی بودیم اما

 

تو باطن سایه ی هما با تیر می زدیم البته من با سمانه تقریبا شکل هم

 

 هستیم با مریم خیلی دوستم فقط یه خورده  یه خورده که نه یه عالمه

 

 موزیند وقتی به فاطمه زنگ میزنم بهش میگم چقدر خوندی میگه

 

 مهتاب دیدی هیچی نخوندم منم میگم مثل من میگه مهتاب تو که با این

 

 خوندنت حتما قبول می شی

 

این از یکی شون بعد کنکور مریما دیدم بهش گفتم قبول می شی گفت نه

 

مهتاب دیدی چقدر سخت بود اختصاصیاش  

عمومیاشم سخت بود من که

 

قبول نمی شم بعد که یکی دیگه ازش سوال میکنه میگه آره آسون بود بد

 

نبود سمانه را بعد کنکور ندیدم .................................    


|+|نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 12:24 توسط مهتاب |
برای رو کم کنی مردها
 دلیل برای اینکه بانوان به خودشان افتخار کنند:

۱- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.

2- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايرادنمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).

3- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.

4- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

5- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

6- عمرتان بسيار طولاني است.

7- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.

8- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

9- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.

10- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.

 

                    


11- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

12- عشق و هنر ابداع شماست.

13- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

14- از سن 9سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايدبدوند تا به پاي شما برسند!.

15- بهشت زير پاي شماست.

16- هميشه تميز ونظيف و خوشبو هستيد.


۱۷- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.


۱۸- مي‌توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن... و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.

۱۹- مجبورنيستيدبارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چراكه شما يك خانم هستيد!.

۲۰- حق تقدم با شماست.

۲۱- مرد از دامن شما به معراج مي رود.

۲۲- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.

۲۳- نيم بيشتر صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.

۲۴- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

... و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به خانم بودن خود افتخار كنيد.


|+|نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 18:15 توسط مهتاب |
یک بنده ی عاجز

به نام خدا

روزها از هم سپری می شود وآدمیان کارون کاروان یکی پس از دیگری این

 

 دار فار را وداع می گویند می رن

 

خدایا امروز می خام با تو خودمونی باشم می  خام هر چی تو دلمه برات بگم

 

آره من بنده ی گناهکارتم من همیشه آرزو داشتم بی گناه بمیرم حالا

 

 فرقی نداره تو سن جوونی یا 2سال بعد یا هر چند سال بعد فقط بی گناه

 

 آخه من تحمل جهنما ندارم

 

خدایا منا ببخش دعاهاما مستجاب کن خدایا دشمنانم را خوشحال نکن منا

 

تو دانشگاه قبول کن البته می دونم این د عای بیخودیه منم روم نمی شه

 

 بگم ولی  توخدایی تو قادری تو می تونی به در گاهت ملتمسانه می افتم

 

دعا می کنم این دعا را دیگه واقعا دارم با خجالت می گم ولی کاش می شد

 

دولتی قبول می شدم کاشکی......................................

 

از خوانندگان این وبلاگ عاجزانه خواسترم برام دعا کنین منم براتون دعا

 

 می کنم از همتو ن متشکرم پس تا کنکور

      

 دعا فراموش نشه


|+|نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 17:58 توسط مهتاب |

عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريبه

 

تنها چند ثانیه طول میکشد زخمی عمیق بر قلب آنکس که دوستش داری وارد کنی

اما سال ها طول میشد تا آن را التیام بخشی 

 

 

 

بهترين لذت دنيا زمانيه که اصلا انتظارشو نداري و زيباترين اونا دوست داشتن است.پس حالا که انتظار نداري دوستت دارم...

 

آخر يه روز پرينت قلبم رو مي گيرم تا باورت بشه كه با هر نفسم صد بار مي گم دوستت دارم

 

 

 

 

حتي اگه بميرم و تيكه تيكه بشم بازاستخونام فريادميزنن دوستت دارم

 

 

 

 

 


|+|نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:49 توسط مهتاب |

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*


|+|نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:19 توسط مهتاب |

دوستت دارم حتی اگر قرار  باشد

شبی بی چراغ در حسرت یافتنت

تمام پست کوچه ها را زیر باران قدم بزنم

منو فراموش نکن

گل را دوست دارم به خاطر بویش برای یک لحظه

 

اتش را دوست دارم به خاطر گرمایش برای یک لحظه

 

اما تو عزیزم

 

تو را دوست دارم به خاطر وجودت برای همیشه

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد


|+|نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:13 توسط مهتاب |

منم دارم مثل گلهایی که چند روز تو دکه بودن پزمرده شدن پزمرده شدم دارم

 

 کتاباما ورق میزنم کتاب ادبیات آره همون شعریه که عاشقشم دوستش دارم

 

شعر سهراب:

 

 

اهل کاشانم

 

 

روزگارم بد نیست

 

 

تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی

 

 

مادری دارم بهتر از برگ درخت

 

دوستانی بهتر از آب روان

 

وخدایی که در این نزدیکی است

 

لای این شب بوها پای آن کاج بلند................

 

 

وقتی این شعرا می خونم فکر می کنم که خود سهرابم واین شعرا خودم گفتم می

 

 رم توی فضای شعر

 

دوست داشتم شاعر بودم غم وغصه هاما تو شعر خالی می کردم  دوست داشتم

 

 شعر بگم وبا هر مصراع  گریه کنم  آخه من کیم یه آدم که داره روزاشا بدون

 

هیچ لذتی می گذرونه هنوز صبح چشاما باز نکردم انگار یک ثانیه بیشتر نمی گذره

 

 که دارم

 

 

رخت خوابا پهن میکنم که بخوابم .............

 

 

این زندگی منه فقط یه چیز تو ذهنم می چرخه قبولی تو دانشگاه

 

 

دوستار همه وبلاگ نویسان mahtab

 

ببخشید ز شده


|+|نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 22:41 توسط مهتاب |

صدایی که به گوش نرسد ...
شیفته ظواهر، لذات نفس دنبال کنی


عادت کنی و ترک عادت


روزگاری زین چشمه آب نوشیدی


حال بر بسترش حمام آفتاب گیری


فانیانی که از پس تو آیند و از پیش ات روند


و نامی که در دفتر نوشتی


و دوباره عادت کنی و دوباره ترک عادت


فراموش کنی ولی در یادت باقی ست


و این بار در فکر فرو روی


و دنیا برای اندیشه ات ایستد


ولی این بار کنی خرق عادت


و اوست که همواره نظاره گر توست ...

 

گذشته حال آینده
قدمهای استوار برمی داری


کودکان خیال را بینی


قدم بر جای پای تو نهند


در افق نگری


دوستانی در راه مانده


حال قدری از تو فاصله گرفته اند


بی اعتنا گامی به جلو برمی داری


آرام آرام فرو می روی


ناگاه مردی آید که دست به سویت دراز کرده


و چراغش دوردستها را روشن کرده



چشمانت را می بندی و باز می کنی


خورشید طلوع کرده

 

رسم دنیا خاک بینیم